قطعه ناتمام

به جای اینکه چندین وبلاگ بخوانید، وبلاگ قطعه ناتمام را چندین بار بخوانید!


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 دی 1390 ساعت 9:37 PM | موضوع: کرم کتاب

۱۴۳: انسان و گرگ - فریدون مشیری

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر


ادامه مطلب
دوشنبه 26 دی 1390 ساعت 4:51 PM | موضوع: روزمرگی

۱۴۲:

بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم


ادامه مطلب

بیایید مردانه " زنها " را گرامی بداریم...!

این بار اگر زن ِ زیبارویی را دیدیم

هوس را زنده به گور کنیم......

و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی

زیر ِ باران،اگر دختری را سوار کردیم

به جای شماره به او امنیت بدهیم....!

او را به مقصد مورد نظرش برسانیم

نه به مقصد مورد نظرمان!

هنگام ورود به هر جایی

با لبخند بگوییم ، اول شما....!

در تاکسی خودمان را به در بچسبانیم نه به او... !

در مترو جای خود را به زنی بدهیم که ایستاده

بیایید فارغ از جنسیت

کمی واقعا مرد باشیم ....!

و نه از مردی فقط کُــتـَش و سیبیلش را داشته باشیم.......!

میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند:

 میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.

 

نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.

 

قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند:

 چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.

 


ادامه مطلب
دوشنبه 3 مرداد 1390 ساعت 2:08 PM | موضوع: روزمرگی

۱۳۹: اینجا حوا بودن جرم سنگینی دارد

در سرزمین من

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی …

 

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار...

 

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند...

 

اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند ...

 

 


ادامه مطلب
سه شنبه 10 خرداد 1390 ساعت 2:52 PM | موضوع: کرم کتاب

۱۳۸: اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
 


ادامه مطلب
پنجشنبه 5 خرداد 1390 ساعت 08:33 AM | موضوع: رسانه شمایید

۱۳۷: اما عیب اخلاق مسلمانی چیست؟

'خواجه نصیر الدین' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است:

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود. روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند؟

من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم.

خواجه نصیر الدین فرمود:

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی. و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا شبانگاه، راه بر او شناسانده شده است.


ادامه مطلب
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 ساعت 08:19 AM | موضوع: خدا از ضلع شمالی

۱۳۶: دوچرخه سواری من و خدا

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

 

یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 


ادامه مطلب
شنبه 3 اردیبهشت 1390 ساعت 3:04 PM | موضوع: کرم کتاب

۱۳۵: زندگی بعدی من - وودی آلن

در زندگی بعدی من می­خواهم در جهت معکوس زندگی کنم !

با مردن شروع می­کنی و می­بینی که همه چیز خیلی عجیب است...

سپس بیدار می­شوی و می­بینی که در خانه سالمندان هستی!

و هر روز که می­گذرد حالت بهتر می­شود...!

بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می­شوی از آنجا اخراجت می­کنند!

بعد از آن می­روی و حقوق بازنشستگی­ات را می­گیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان

روز اول یک ساعت مچی طلا می­گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می­شود !!!

(میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می­گیرند و به شما پاداش یا هدیه می­دهند).

۴۰ سال آزگار کار می­کنی تا جوان شوی و از بازنشستگی­ات لذت ببری...!

سپس حال می­کنی و الکل می­نوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید

خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!!

سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می­شوی و بازی می­کنی و هیچ مسوولیتی نداری...

سپس نوزاد می­شوی و آنگاه به دنیا می­آیی !

در این مرحله  ۹ ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا ­کنی که دارای حرارت

مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر می­شود، واااای!

و در پایان شما با یک ارضاء به پایان می­رسید...!

می­ بینید که حق با بنده است !!! 

وودی آلن

یکشنبه 22 اسفند 1389 ساعت 4:20 PM | موضوع: رسانه شمایید

۱۳۴: زخمی که نمی بینیم ...

 خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار، گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنش وقتی که دولا شده و چای تعارف می کند.

 

نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که آرام، آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
 ...

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد، چاق تر باشد، زیباتر باشد، خوشحال تر باشد، سنگین تر باشد، جذاب تر باشد، خانه دارتر باشد، عاقل تر باشد.

خشونت، آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد.


ادامه مطلب
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>